لوح فشرده  مجموعه  مقالات  سایت فکرنو  هدیه ای مناسب از طرف شما  برای مدیران اساتید دانشگاه ، کارشناسان ، دانشجویان ،  معلمان،  دانش آموزان  ، کارمندان ، خانم های خانه دار  و بسیاری دیگر از علاقمندان                                                           برای خرید لوح فشرده سایت فکرنو  به بخش فروش نرم افزار مراجعه فرمایید.                                          با تشکر   گروه علمی سایت فکرنو   

 

 

 

   
   

www.Fekreno.org

 

 

 

 

 

خاطراتی از زندگی خلاقانه شما ،نزدیکان  یا دوستان شما  در سایت فکرنو

 

 

گوشه ای از زندگی  خلاقانه  دوست من

تهیه کننده : محسن خدایی

 

 

 

 

این تجربه مربوط به یکی از دوستان من است  که دارای ۴ اختراع ثبت شده بوده  و الان در یکی   از سازمانهای دولتی به عنوان محقق مشغول به کار است . من این تجربه را از زبان دوستم که برایم تعریف کرده بیان می کنم.

محسن خدایی

 

 

 

 


من پدر و مادرم را رو توی بچگی از دست داده بودم و با پدر بزرگ و مادربزرگم زندگی می کردم و اونها خیلی من رو دوست داشتند و به من محبت می کردند و در کل زندگی خیلی خوبی داشتم فقط به خاطر نبود پدر و مادر احساس کمبود می کردم.

 من از بچگی خیلی درسخون بودم و همه من رو به خاطر صداقت و پشتکارم دوست داشتند. وقتی که می خواستم وارد دانشگاه بشم تصمیم گرفتم که وارد رشته پزشکی بشم و برای این کار خیلی زحمت کشیدم و شب و روزم شده بود درس خوندن و مطمئن بودم که پزشکی قبول می شم.

 

 

یک هفته مونده بود به کنکور که یک مشکل خانوادگی برای من پیش آمد که واقعاً من را از نظر فکری به هم ریخت. به دلایلی نمی تونم در مورد مشکلم چیزی بگم ولی واقعاً اون موقع من رو داغون کرد. وقتی که وارد جلسه کنکور شدم اصلاً تمرکز نداشتم و علاوه بر این که بعضی از جوابها را بلد بودم به خاطر نداشتن تمرکز اشتباه جواب دادم و همین طور وقت کم آوردم و نتونستم به یه سری سئوالها جواب بدم.

 


خلاصه این موضوع باعث شد که من پزشکی قبول نشم و توی یه رشته مهندسی دانشگاه شریف قبول بشم که من هم ثبت نام نکردم. من بعد از این که متوجه شدم پزشکی قبول نشدم از نظر روحی خیلی به هم ریختم و واقعاً از زندگی ناامید شده بودم. یه شوهر خاله دارم که سرهنگ ارتش هستش و آدم خیلی باتجربه ودنیا دیده ای هستش. یه روز من رو دید و گفت که چیه، کشتی هات غرق شدند. قضیه را تعریف کردم و گفتم که من اگه درس نخونده بودم ناراحت نمی شدم ولی چون واقعاً خیلی عالی خونده بودم و تمام شب و روزهام را صرف کرده بودم و از کار و خواب و مهمانی و همه چی زده بودم و من که بهترین شاگرد مدرسه بودم حقم نبود که قبول نشم.

شوهر خالم گفت که تو قانون دوم ترمودینامیک را بلدی. من که دل و روده فیزیک رو درآورده بودم، بهم برخورد، و گفتم که خودت می دونی که هر کی سئوال فیزیک داره می یاد از من می پرسه اون وقت این چه سئوالیه که می پرسی، معلومه بلدم. در جوابم گفت که نه بلد نیستی، اگه بلد بودی این قدر ناراحت نمی شدی. من که از حرفهاش سردر نمی آوردم گفتم که چه ربطی به هم دارند. گفت: قانون دوم ترمودینامیک می گه که انرژی هیچ وقت نابود نمی شه و از شکلی به شکل دیگه درمی یاد. حالا تو هم وقت و انرژی ات را برای قبولی توی رشته پزشکی صرف کردی و قبول نشدی ولی انرژی ات که نابود نشده، وجود داره حالا توی جایی که می خواستی جواب نداد یه جای دیگه جواب می ده، مثل یه فنری می مونه که فشارش دادی ولی اون موقعی که می خواستی انرژی اش آزاد نشده، بالاخره به موقعش این فنر باز می شه. من هم اون موقع حرفش را قبول نکردم ولی چون حوصله بحث کردن نداشتم گفتم که آره درست می گی. او هم گفت که می دونم حرفم رو قبول نداری ولی یه روزی بهش می رسی.


این قضیه گذشت و من ازدواج کردم و دانشگاه آزاد رشته متالوژی قبول شدم و با یه ماشین کادیلاک آمریکایی مسافرکشی می کردم و خرج زندگیم را با مشکل درمی آوردم. توی این شرایط به جایی رسیدم که مجبور شدم ماشینم رو بفروشم و کرایه خونه چند ماه عقب افتاده بود و شهریه دانشگاه را به زور جور می کردم و خلاصه خیلی مشکل داشتم. یه روز که دیگه کلافه شده بودم نشستم با خودم فکر کردم که الان باید برای خودم یه راه حلی پیدا کنم یک دفعه یاد یکی از استادهای دبیرستان افتادم که من رو خیلی قبول داشت و شنیده بودم که مدرسه غیرانتفاعی زده. رفتم شماره اش را پیدا کردم و بهش زنگ زدم بگم که اگه امکان داره بیام توی مدرسه اش تدریس کنم.


وقتی بهش زنگ زدم و خودم معرفی کردم قبل از این که حرفی بزنم گفت که کجایی من داشتم توی آسمانها دنبالت می گشتم ما شدیداً دنبال استاد می گردیم و کی بهتر از تو که بهترین شاگرد مدرسه بودی و همیشه جای من به بچه ها کمک می کردی همین الان پاشو بیا. من هم اون موقع ۱۰۰ تا تک تومان توی جیبم بود که به پول امروز میشه ۵۰۰ تومان با خودم فکر کردم که با این پول نمی تونم خودم را به مدرسه برسونم بهونه آوردم و گفتم باشه یه روز دیگه اون هم گفت که امکان نداره همین الان باید بیایی. من هم بالاخره نصف راه را با تاکسی و نصف راه را با اتوبوس، بالاخره با ۱۰۰ تومان خودم را به مدرسه رسوندم و بعد از ملاقات، معلم قدیمی ام کلی من را تحویل گرفت و بعد برگه قرارداد را جلوم گذاشت و دیدم که واقعاً رقم خوبی را پیشنهاد کرده و همون موقع هم یک مقدار پیش پرداخت بهم داد.


من هم بعد از ۲ سال کار کردن توی همون مدرسه علاه بر این که تمام بدهی هام را دادم، خونه و ماشین هم خریدم و وضع زندگی خوب شد.


وقتی با خودم فکر کردم دیدم که اگر من موقع مدرسه و همین طور موقعی که برای کنکور درس می خوندم اگه واقعاً اون انرژی رو صرف نکرده بودم و اون همه تلاش نکرده بودم نمی تونستم توی یه مدرسه غیرانتفاعی تدریس کنم (یعنی توانایی اش را نداشتم) و تمام این ها را مدیون تلاش خودم هستم. و دیدم که چقدر خوب شد که دانشگاه آزاد قبول شدم چون به خاطر کارم مجبور بودم که کلاسها را نصفه نیمه برم و فقط توی دانشگاه آزاد می شه این کار رو کرد و اگه پزشکی دانشگاه دولتی قبول شده بودم به احتمال زیاد مجبور می شدم به خاطر کارم دانشگاه رو رها کنم.


توی همین فکرها بودم که یاد شوهرخالم افتادم که در مورد قانون دوم ترمودینامیک حرف زده بود و گفته بود که یه روزی به حرفم می رسی. حالا من واقعاً به حرفش رسیده بودم. و همین تجربه باعث شد که توی زندگیم تلاش و پشتکار زیادی به خرج بدم و الان هم به خاطر تلاش خودم ۴ تا اختراع ثبت شده دارم و شغلم هم یه شغل تحقیقاتی هستش  و واقعاً به این باور رسیدم که هیچ غیرممکنی وجود نداره.
 

 

   

 

 

 

 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                       

 

 

 

 





 

 

               
  برای اطلاع از به روز شدن سايت فكرنو ، ابتدا نام و سپس  پست الکترونيکی  خود را وارد نماييد.      

 

 

 

         جستجو در سايت فکر نو

 

 

 

 

 

بازگشت به صفحه اصلی  

 

 

 

 

 

 

سایت فکرنو-سایت خلاقیت ،نوآوری و کارآفرینی

wwww.fekreno.org